تقدیم به استادم:
خواستم بنویسم، گفتا:ازکه
گفتم:ازآبی آسمان
ازآنکه، ازجنس، یاقوت والماس است
گفتم:بنویس، ازپاکی وصفایش، ازمحبت وقلب مهربانش
گفتم:بنویس، ازآنکه چون آب زلال است
وچون آسمان، ساده وبی آلایش
گفتم:بنویس، ازآنکه سخنانش چون چشمه پاک و زلال است
گفتم:بنویس ازآنکه، چون در، گرانبها ونایاب است.
#بنت-الهدی-سلامی-
#دل-نوشته-من-
ای جان من، جانان من
ای روح من ریحان من
ای همه تاروپود جان من
ای بودمن، ای رویای شیرین من
ای جان من، معشوق خودرادریاب
#بنت-الهدی-سلامی-
#دل-نوشته - من-
سلام بر حضرت دلبر
دلبرا، عشق توبیتابم کرد
مرا خسته وبی خوابم کرد
دل نگو، سوخته و ویرانش کرد
دردهجرتو، مراکشت وبی سامانم کرد
#بنت-الهدی-سلامی-
#دل-نوشته-من-
دلم زحمی است، مرحم میخواهد
زخم من، کاری است، دلبرمیخواهد
بالهایم شکسته وتاب پروازی، نیست
بال پرواز، چون کبوترمیخواهد
مسافرم وسوی دیارعشق، درپروازم
مرا، ای، عشق بی نهایت، سوی خود، دریاب
#بنت-الهدی-سلامی-
#دل-نوشته-من-
سلام بر تنها دلیل پابرجابودن دنیا
زندگیم رافرش قدم هایت میکنم مولا جانم، بیاکه نفس هایمان روبه خاموشی است،
بیاای عزیز زهرا، که تاریکی وظلم فضای شهرمان راآلوده کرده، بیاوقدم نه برچشمان بی رمق ومنتظرما
مولا جانم، بیاتاباآمدنت عطرشکوفه های گیلاس وشمیم باران بهاری برمشاممان طنین اندازشود
آقاجانم، بیاتاباامدنت، باران برکویرخشک جان هایمان ببارد،
مولا جانم، بیاتاباآمدنت، سرسبزی ونشاط رابرایمان به ارمغان بیاوری، بیاکه بدون تو، آسمان هم بغض کرده وغمگینیش، فضای دلمان راتیره کرده، بیاتاآسمان باامدنت اشک شوق ببارد انسان های تشنه نورورحمت راسيراب نماید،
مهدی جان، اگربیایی، دیگراشکی ازچشمان یتیمی نمیبارد، دیگرهیچ مظلومی، آهش لرزه براندام جهان نمی اندازد
مولای من، شرمنده ایم، سالهامنتظرسیصدواندی یارهستی، اما، مانتوانستین باادعاهایمان یارتوباشیم ،بیاعزیززهرا، این قلب ها، نیازبه دست رحمت تو دارد، بیاودستت رابردل های افسرده مابکش تانورانیتش برگرد، تامانیزبه خودبیاییم وبرای آمدنت قدمی برداریم،
مولای من، دعاکن برای ما که سخت به دعایت نیازمندیم?
#بنت-الهدی-سلامی-
#دل-نوشته-من-
آن روز! زمین بادست هایش تمنای آب میکرد، اماآسمان نیزدل خون وغمین بودوبغضی سنگین گلویش رومیفشرد، میگفت :ای زمین چشمانم خشکیده، قطره ای اشک ندارد، اما زمین، باصدای بلندضجه ای زد، ببین آسمان! ، گوش کن صدای هل من ناصرامام میاید،
بیشتر گوش کن،
ببین انگارامام یه یاردگردارد، انگاراصغرشیرخواره امام، هل من ناصرپدررالبیک میگوید،
چه دردناک! صدای ناله ازخیمه هامیاید، ازشدت عطش به مرزهلاکت افتاده، قطره اشک تمنامیکنم، ای آسمان!
بببین امام هم ازمیدان برگشت، اونیزتاب شنیدن این ناله رانداره، ای آسمان! کمی اشک بباربرکویردلم،
نه، اماانگارپدرباطفل راهی میدان شده وتمنای آب میکند، شایدلشکریان عمرسعداندکی رحم ومردانگی داشته باشند، کمی آبش دهند، اکنون طفل رامیبینی آسمان،
که چگونه پدر، آن رابرروی دستانش بلندکرده، که صدای ناله لشکریان میاد، نه،
انگاردلشان اندکی رحم آمده وقصددادن، ذره ای آب به این طفل رادارند،